ذبيح الله صفا
514
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
همه دروند بىدينند و بدكيش * گرفته راه اهريمن فراپيش بايران در بسى بهدين نماندست * كه اهريمن ز دنييشان براندست بماندست اندكى مسكين عاجز * ز مسكينان چه شايد خواست هرگز چو مىبينى همه احوال و كردار * خطا مىاوفتد ، يا رب ميازار چو اهريمن درين دم زور دارد * جهان پرفتنه و پرشور دارد برافروزد همه بر خيل دروند * چنان چون لرزه آرد « 1 » بند بر بند هزاران غم چو گرگ آورد حمله * خدايا وارهان ما را ز جمله زنان كرفهكار « 2 » ارداى ويراف كه در سير عالم معنى همراه سروش بجايگاه زنان نيكوكار رسيده بود از مشاهدهء خود چنين حكايت مىكند : زنان ديدم ابا زربَفت ديبا * همه شادى كن و خندان و زيبا ز قاقم وز حواصل جامه در بر * مرصّع تاجهاى نغز بر سر همه شادى كن و خندان و نازان * بمينو در بدين خوبى گُرازان چو ديدم آن زنان شادان و دلخوش * چنان پاكيزه و بىآفت و كَش ابا چندان لباس و زرّ و زيور * جواهرها كه بود افزون و بىمر نشاط افزاى و غم فرساى بودند * به چندين خوشدلى برپاى بودند بدانجا بود بيم آنكه هوشم * رَمَد ، پرسيدم آنگاه از سروشم كدامند اين زنان و از چه دادار * بدينسان كرد چندين لطف كردار بگفت اردى بهشتم « 3 » با سروش اين * كه اى ويراف شاد از ما نيوش اين
--> ( 1 ) - در اصل : دارد ( 2 ) - كرفه بمعنى ثواب و كار نيكو است . ( 3 ) - اردىبهشت : يكى از شش امشاسپند